خرید بک لینک

همون چند سال پیش یه روز گفته بود که اصلا قبول نداره که میگن زنا باید معشوق باشن مردا عاشق

جا خوردم...

این فکرش برام عجیب بود

این حرف یه جایی توی ناخودآگاهم نشست و یواش یواش اثر خودشو گذاشت

از یه جایی به بعد گمونم من عاشق بودم کتابخوار معشوق

از همونجا فهمیدم که چرا مردا باید عاشق باشن زن ها معشوق

ولی خب دیر بود...خیلی دیر...

راستی شماره ی مطلب برای شما نوشته ۷۲

ولی اینجا به من خبر از ۸۵ میده :)))

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 1:54

لیلا حاتمی رو همیشه از عمق وجودم دوست داشتم این روزها بیشتر خودمو به دوران عاشقیش نزدیک میبینم دلم یه جوری میشه وقتی حمید میگه باید خیانت میدیدم چون خودم یه روزی خیانت کردم... هیچ دلم نمیخواد کتابخوارم خیانت ببینه...نه اصلا... واقعا برام آزار دهنده اس جایی که میترا میگه چیزی که برام آزار دهنده اس

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 1:54

از اون روز که کانال ۶ ماه و ۱۰ روزمونو پاک کردم...

از اون روز که خونه ی سبز علی و مهسا رو به خواست خودش حذف کردم رفت

هر روز آی دیشو چک کردم

هر روز رفتم ببینم واقعا کسی بعد از ما میره اونجا ساکن بشه؟

ولی هر بار نه

یاد فیلم لاک قرمز افتادم

تا قبلش همه میخواستن ... ولی بعد از این اتفاق دیگه هیچ کس طرف اون آدرس نرفت...

مثل لباس سفید عروسی اون زنِ بدبخت که دیگه گفتن برای هیچ کس شگون نداره...

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 1:54

جون به جونمم کنن همونم که هستم

ینی خاک تو سرم کنن

بازم تلفن خونه زنگ زد قلبم تپید

مامان برداشت گفته عه شمایین حال شما؟

دیگه قلبم اومد توی دهنم

اصن نمیدونم چرا فکر کردم مامانش زنگ زده قرار بذاره

خاک تو سر عاشقم کنن

که حتی سرابی از کتابخوار هم منو اینجوری ویرون میکنه اینجوری چهار ستون بدنم توی عشقش...از هیجانش...میلرزه

هوف خدای من...

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 1:54

این چند روز گذشته همش خستگی روی خستگی توی تنم انبار میشد تا بالاخره دیشب ساعت هفت و نیم غذا نخورده دست و صورت نشسته مسواک نزده شانه نزده سر بر آستان جانان فرو نهادم و وقتی روح به بدنم برگشت دقیقا ۱۲ ساعت از آن لحظه میگذشت! حالا که بیدار شدم تازه مغزم راه افتاده و فهمیدم چرا همش فکر میکردم آقای میم

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 11:38

بعد از یک هفته رفتن به شرکت فهمیدم چند تا از دخترها که خب هیچکدوم توی سوله نیستن...همه توی ساختمون اداری هستن...یک دل نه صد دل عاشق آقای میم هستن حالا شما خودتون حدس بزنید بنده ی حقیر وقتی برای دقایقی چند قدم توی ساختمون اداری بر میدارم با چه موج نفرتی مواجه ام :/ فکر میکنن رقیب تازه شدم براشون کاش

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 11:38

خب من الآن تغذیه مو خوردم

خوابمو به قدر کافی داشتم

حالا سر حالم

خب دیگه وقتشه پاشم برم شرکت

پس چرا هنوز شبِ؟

اگه الآن نرم از این خونه دوباره فکرم درگیر کتابخوار میشه

کاش برای همه ی عمرم استخدام بشم توی اون آزمایشگاه خاک گرفته

اونجا بشه خونم

دیگه از دست این فکر و خیالا ی بیهوده خلاص شم

بعدا نوشتم:

الآن یادم افتاد دست به پروژه ی پایانیم نزدم

فکر عشق و عاشقی دوباره از سرم پرید[با کف دست شترق میکوبد بر پیشانی مبارکش]

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 6:04

و قسم به ترقوه ی بیرون زده ... که تنها او داند چیست درد من.

همینجوری افتادم توی سراشیبی

هر دفعه میرم روی ترازو وزنم کمتر از بار قبل

با حسابِ امروز، ۱۱ کیلو کاهش وزن داشتم که برای من که سالها روی ۷۶ بود عقربه ی ترازو برام؛ یه جورایی بی سابقه اس.

رفتنش هرچیش خوب نبود..هرچقد غصه اش پیرم کرد...موهامو سفید...زیر چشمم چروک...

اما خب بزنم به تخته همچینم بد هیکل نشدم ها :دی

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 6:04

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 6:04

ینی اولش فکر میکردم میشه ریکا رو با ریکا شست ولی خب هر روزی که میگذره میبینم ریکا رو با وایتکس هم بشورم نمیره ...با جوهر نمکم نمیره...نمیره که نمیره که نمیره ....دیگه تا ابد چسبیده رو لباش...رها نمیکنه پاشدم رفتم پستاشو خوندم و نگا کردم فقط زل زل نگا کردم ، هی پای چشمم گود و گود تر رفت هر چی نگا ک

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 6:04

که آمدی تا اولین پست را ریز به ریز و مطلب به مطلب و کامنت به کامنت خواندی

بی سر و صدا نروی ها

یک کامنتی بگذار ببینم کی بودی تو بلا گرفته :)

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

پا شدم رفتم توی کانالم یک آهنگی بفرستم دیدم یکی دیگر هم جز خودم نشسته آنجا

اصلا ترس برم داشت

بروم ببینم غریبه اس چه؟:/

هیچی دیگه جرات نمیکنم دست بزنم به لیست ممبر ها :|

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

پی نوشت: این اعتماد و امیدی که به روحیه عاشقانه و مهربون زن داره توی این لحظه که میدونه چقدر منفور شده، حیرت انگیزه. چیکار میکنن این زنها با قلبهاشون که اینجوری یه مرد توی تلخ ترین و تنها ترین نقطه زندگیش، به اون امید داره...

امام رضا کمکش کن

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

گفت: حالا دو دیقه یه بار گوشیتو چک میکنی یه پیامی ازش احتمالا میخونی و میخندی، عیب نداره ولی میخوام یه چیزی بت بگم. بعد بومرنگ توی دستش رو پرت کرد و تا برگرده برگشت گفت: به این آدمایی که تا میفهمن دوستشون داری میرن و دیگه پیداشون نمیشه دل نبند. بومرنگ برگشت و چند متر اونطرف تر از ما افتاد روی زمین.

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

دانی چیست آلبالو؟ دانی چیست تر آلبالو پلو؟ دانی دیشب ندانستم چه قورت میدهم به عنوان آلبالو پلو؟ امروز ظهر اولین وعده ی غذایی پس از شروع تازه ام دانی چیست؟ آلبالو پلو عشق را از من بگیرید آلبالو پلو را نه اصلا بعد از همه ی اینها دانی آلبالو هاش از کجاست؟از مغازه نیست...از گاری دست فروش دوره گرد

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

فکر میکنم اگر هر وقت دیگر بود من الآن داشتم گلوله گلوله اشک میریختم یکی این هوا(قد هندوانه) چطور حالا اینقدر آرام هستم اینهمه آرامش درونم از کجاست؟نه کلنجاری...نه ضجه ای...نه التماسی...نه حتی خواهشی...نه حالت تهوعی...نه درد جسمی...نه درد روحی..نه حس منزجر کننده ای از باب خیانت دیدن حتی از خودم تعج

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

ساعت ۳ یکهو از خواب پریدم مثل هر شبِ بعد از نبودنش توی خوابم بود...توی خوابم همه چیز جور دیگر بود میخواست هنوز هم... سرم روی پایش بود فقط گریه میکردم از حجمِ تنهایی این روزهایم دست هایش توی موهام بود میگفت ببخش زودتر از این نمیتوانستم ...ببخش تنهات گذاشتم...ببخش خیلی فکر کردم...خیلی کاش میتوانستم

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

انسان های بزرگ هنگام جدایی فقط وداع می کنند، اما انسان های کوچک اهانت می کنند و می روند. بعلاوه دیگه نمیخوام با نوشتنم از احساس علاقه ام یا عدم علاقه ام به کتابخوار اینجا چرتکه بندازم واسه عشقم...که بگم من بیشتر دوسش داشتم یا چی یا نه چی!تصمیمی گرفته شده...باید مثه مرد پاش وایستاد من همونم که ساع

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

حاجی آقا راه به راه سیگار میکشد از همان ۷ صبح که میاید پشت میزش مینشید یک مدل سیگار باریک و بلند و با کلاس که اسمش ندانم چیست در دست میگیرد یک جوری پک میزند انگار همین الآن میخواهند از دستش بگیرند بعد کلا حاجی آقا جز روزی که عاجزانه و از همه جا نا امید رفتیم پیشش گفتیم آقا راهمون میدی توی شرکتت ؟ب

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

هیچ وقت فکر نمیکردم خدا اینقدر دوسم داشته باشه که بعد از همچین شکست بزرگی منو بذاره شرکت که دیکه گذر روز و زمان و ساعت دستم نباشه صبح که میرم چراغ اتاقو روشن میکنم دیگه نمیفهمم کی ظهر شده آقای میم (میخوام آقای عقابو از این به بعد به اول حرفِ فامیلیش خطاب کنم) خسته و کوفته میاد میگه خانم نمیخوایی بر

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 19:17

صفحه بندی